تبليغاتX
...مسافری مه آلود


...مسافری مه آلود

-: الوووو

--: سلام مجتبی کجایی؟؟

-: سلام سرکارمم، چطور چیزی شده؟؟

--: زود بیا خونه، حال مامان دوباره به هم خورده!!

-: خب شما ببریدش بیمارستان منم زود خودمو میرسونم!!


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391| ساعت 16:6| توسط hadi| |

صدای گنجشک ها به فضای پارک صفای خاصی داده!

خیلی خوشحالم... خیلییییی... نمیتونم با چند کلمه حس و حالمو توصیف کنم!

از اینکه کنارمه و باهام قدم میزنه! واییییی خدایااااااا ممنونتم!

بچه کوچکی دستاشو آورد جلو و با حالت کودکانه گفت: بفرمایید:


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391| ساعت 14:20| توسط hadi| |

غروب بود خسته شده بودیم و میخواستیم برگردیم،

خواستیم سوار ماشین بشیم که دیدیم ماشین پنچره!

تا لاستیک رو عوض کردم و آماده شدیم، تاریک شده بود،

 گفتم بچه ها؟؟ پایه اید امشبو اینجا بمونیم؟؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391| ساعت 11:41| توسط hadi| |

 

-: الوووو  آخخخ ببخشید کیه؟؟؟؟

--: منم، لباساتو بپوش بریم! زود باش!

-: إإإإ کجا؟؟

--: خب دیروز که بهت گفتم، صاحب کارم تازه از عمره اومده ، روم نمیشه تنها برم ، به این زودی یادت رفت؟؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391| ساعت 5:35| توسط hadi| |

هر دومون داشتیم نفس نفس میزدیم، از بس دنبال همدیگه کرده بودیم دیگه حال نداشتیم،

 خودمون هم نفهمیدیم چطور رسیدیم بالای تپه!

رفتیم زیر اون درخت و خودشو انداخت روی چمن ها و گفت وایییییی خدااا

دیگه جون ندارممممم بسه دیگه ه ه ه ،


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391| ساعت 15:5| توسط hadi| |

شهر من غربت، دیارم بی کسی،

             اندکی بالاتر از دلواپسی،

                چند متری مانده تا آوارگی،

                      ده قدم بالاتر از بیچارگی،

             جنب یک ویرانه می پیچی به راست،

                     میرسی در کوچه ای کز آن ماست،

         داخل بن بست تنهایی و درد،

               هست منزلگاه چند دوره گرد،

                     خسته و وامانده از این ماجرا،

                 در همان اطراف میبینی مرا!!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391| ساعت 12:38| توسط hadi| |

پامو روی پدال گذاشتم ، خیلی آروم حرکت میکردم،

هیچ نشانه ای نبود که به آدرسم برسم ،

به هر کسی که میرسیدم  آدرسم رو ازش میپرسیدم، کسی نمیدونست،

بالاخره یه پیرمردی آدرس رو شناخت و منو به یه جاده ای راهنمایی کرد و

گفت که خیلی دوره ها؟؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391| ساعت 15:0| توسط hadi| |

از توی کلبه اومدم بیرون، نبات های لیوان رو بهم میزدم،

اطراف رو نگاه میکردم، بارون شدیدی بود،

کنار تیرک ایستادم و شونه چپم رو بهش تکیه دادم و آروم آروم

لیوان رو سر می کشیدم، بغض تو گلوم نمی ذاشت به راحتی آبجوش نبات رو

فرو بدم!!


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391| ساعت 19:35| توسط hadi| |

-: کیه؟؟

--: منم یه لحظه میشه بیایین دم در؟؟

-: باز که شمایید خانوم، من که گفتم اون اینجا نیست، لطفا دیگه هم زنگ نزنید،

--: خواهش میکنم بگید کجاست خواهش میکنم، چند دقیقه ای رو همش التماس میکرد ببینتش تا اینکه ...

-: فردا صبح ساعت 7 بیایید باهم بریم پیشش!


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391| ساعت 1:40| توسط hadi| |

-: پروندتون تکمیله میتونید برید!

--: کجا؟ یعنی الان نمیتونم بیام؟

-: نه هر وقت نوبتت شد خودمون خبرت میکنیم!

--: خب من الان آماده ام ، بریم دیگه!


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390| ساعت 0:38| توسط hadi| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت